حكيم زجاجى

867

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

عضد رفت و بشكافت آن بوم‌وبر * پديد آمد آنجا چهل خم زر سعادت بد و تيزفهمى شاه * چو در كارها كرد نيكو نگاه به درگاه او خلق جمع آمدند * فروزنده مانند شمع آمدند حكيمان و دانش‌پژوهان دهر * ز هرجا برفتند نزدش دو بهر چه خيرات‌ها كان سرافراز كرد * در كام بر مردمان [ باز ] كرد در آن شهر دار الشفايى بساخت * در و درگهش برد و پيكر فراخت بر آنجا بسى ملك‌ها وقف كرد * نكوكار و پاكيزه‌دل بود مرد به يك روز كان دانهء خير كشت * بپرداخت پنجاه من شير خشت دگر چيزها را كه داند شمار * بجز ايزد پاك ، پروردگار به جاى است آن دار مرضا هنوز * طبيبان دانا در آنجا هنوز شنيدم پس از سيصد و اند سال * ز مردى كه بد بىنظير و همال برون ز آنچه آنجا نيايد به كار * فزون آيد از خرج سيصد هزار به ايام او فتنه‌اى برنخواست * كسى از كسى نيم جو زر نخواست عضد را مناقب ز اندازه بيش * فزون است و گوييم بر « 1 » جاى خويش بزرگى او پيش از اين گفته‌اند * كسانى كه درّ سخن سفته‌اند ز ديلم درآمد به تركان شكست * به حكم روان دست دونان ببست به صرع مكرر بمرد آن امير * به قول دوم بشنو و يادگير شنيدم كه آن سرور نامدار * عزيمت‌گرى بود چابك‌سوار به افسون ديوان هوس داشتى * عقاب فلك را مگس داشتى عزايم بخواندى ز نيك‌اخترى * گرفتى سر ديو و دست پرى از او بود پيوسته در شيشه ديو * ز افسون او شد پرانديشه ديو يكى روز چون شد خيالش فزون * دلش گشت ز انديشه‌ها پر ز خون همىگفت كاكنون سليمان منم * كشان است بر آسمان دامنم به دست آمد او را يك انگشترى * كه بودى ورا رام ديو و پرى سرافراز انديشهء خام كرد * بر اندام خود موى چون دام كرد

--> ( 1 ) گر هم بد